اول به این ملیجک بگم به خدا جواب اس ام اس رو دادن زیاد وقت نمیخواد حالا ۲۰ نشدی ۱۹
دوم هم به خوشخواب جونم تو که الگوی همه ی ما بودی از بس ماه بودی حالا چرا ناامیدی ؟
به خدا اون قدر وقت هست. مثلا ما که زودتر لیسانس میکیریم چه گلی به سرمون میزنیم.
دوستتون دارم . کی میشه دوباره همدیگرو ببینیم؟ دلم براتون یه ذره شده
برام خیلی جالبه بعد رفتن اینا همه ازشون تعریف می کنن و براشون گریه می کنن.اینو مطمئنم که بعد مرگ من همه خوشحال می شن.اگه هم کسی گریه کرد از خوشحالیشه که داره گریه می کنه.( گول ظاهرشو نخورینا).قرار نیست که چون عید و همه جشن میگیرن منم از شادی بگم .یه روزایی میشه باید از غم و مرگ گفت.دیگه بسه این همه شادی و جشن..
جدای از اینها چون تو ساله تولدم عدد ۷ بود دوست دارم که سالی بمیرم که عدد هفتو داشته باشه(خوب اینم از دیوونگیمه ).اینم دوست دارم که رو سنگ قبرم اینارو بنویسن:
گور(قبر ) پشت کوهی مدیر دیوونه ها
تاریخ دیوونه شدن ۷-۱۳
تاریخ دیوانه وار رفتن ۷-۱۳
حلالم کن خواهشن
شما چی دوست دارین رو سنگ قبرتون بنویسن؟
امضا مدیر دیوونه ها
امروز اومدم تا بگم که بالاخره جواب کنکور ما هم اومد و معلوم شد که ما هر کار کنیم ما رو دانشگاه راه نمیدن.آره من بازم قبول نشدم و تصمیم گرفتم که قید دانشگاه رو بزنم و خلاصه اینکه بیخیال درس و دانشگاه.
ولی یه خبر خوبی که دارم اینه که دکی جون قبول شده با این رتبه ای که آورده انشاالله همون شهری که دوسال باهم بودیم مدرک کارشناسیش رو میگیره.ولی من و کلبیجان باید همچنان در حسرت بمونیم.
دوستتون دارم وخیلی دلم براتون تنگ شده.![]()
به امید اینکه هرچه زودتر دورهم جمع بشیم و ببینمتون.![]()
![]()
بعد هم خودم به افتخار دیوونه ها آهنگ خودمون رو می خونم. ولی چون 3تا از دیوونه ها هستن فقط یه بار می خونیم
از اونجا هم مستقیم می رم خونه احمد آقا .بچه ها اصرار نکین. خیلی خواهش و التماس کرد که برم خونه اونا. منم دل نازک و حساس قبول کردم.
فردا منتظرتونم تو راه آهن پذیرایی هم داریم.
در ضمن آحمد عزیز گفته که به میمنت ورودت 3 تا پشه می کشم اونم جلو همه تا بهشون ثابت بشه.شما هم اگه می خواین کم نیارین پشه کش از خونتون بیارین.تازه گفته اگه بخوای اونجا خود کشی هم می کنم
برنامه که تموم شد با فتاح می رم خونه. خداحافظ راه آهن
امضا مدیر دیوونه ها
27 سال پیش منطقه سوسنگرد نزدیکی روستای فرسیه وقتی می خواستی مردم بی گناه روستا رو نجات بدی .وقتی می خواستی آتش رو خاموش کنی تا به انبار مهمات نرسه .خودت رو فقط با یه خمپاره زدن نذاشتن تولد 25 سالگیت رو دوباره جشن بگیری ...تو مردم فرسیه و همرزماتو نجات دادی ولی خودتو نه .برای همین هم رفته بودی که با دشمن بجنگی.جنگیدی و به تنها آرزوت هم رسیدی...
هنوز بعد این همه سال وقتی تو خونه میگیم عمو چشمای بابا پر میشه . هنوزمادربزرگ نتونسته بره تو اتاقت .هنوز دست به وسایلت نزده.صدها عمو و بابا به خاطر من و تو و بقیه رفتن تا ما الان راحت زندگی کنیم . به خاطر آزادی رفتن .نمیدونم این آزادی که همه دارن رو اونا می خواستن یا آزادی از نظر اونا چیز دیگه بود.
جمعه که رفته بودم کوه 2تا پسرو دیدم که داشتن با هم حال می کردن .این برای اون 2تا یعنی آزادی.ولی نه اون آزادی که عمو ها و بابا می خواستن داشته باشیم.اگه زنده بودن چه کار می کردن؟
گر نگویم حرفهایم قلب من داغون شود
تا به کی ساکت بمانم عاجزان دلخون شود
الوداع گویم وداع با مادرم چون بی درنگ
تا نمایم عرصه را بر دشمن خونخوار تنگ
آستین بالا کشم تا مشت بندم سوی جنگ
ناله افتد بر زمین تا خون بگرید کوه و سنگ
روحشان شاد
امضا مدیر دیوونه ها